سلام
من از مشهد برگشتم!! ديگه واسه التماس دعاهاتون خيلي ديره :دي!!
يه سفره چهار روزه از طرف مدرسه به مشهد با اكثر دوستام!! خيلي به من خوش گذشت مخصوصا اولين روز كه ميخواستن مجبورمون كنند ۱۲ نفر ادم تو يه اتاق ۴ نفره بخوابيم!! ما نذاشتيم!!![]()
من دوبار نماز صبح رو تو حرم خوندم فضا معنوي بود!! اشكم دراومد! بعد ديگه ميومد ميخوابيدم نماز ظهرم قضا ميشد
تو كل اين سفر من ۵ ساعت خوابيدم!! تو حرم كه نميشد بخوابي اون خانوما ميزدنت!! نميزدن هم تا چشمات گرم ميشد با صداي دل انگيز و ملايم ناقاره اشهد ميخوندي!! اما جاتون خالي و دلتون آّب!!
امروزم كه روز پدر و من ديشب به بابام كادشو دادم!! و مثل اينكه خيلي خوشش اومد چون ۱۱ شب منو برد آموزش رانندگي اونم با منوچهر جونش ( ماشينش رو ميگم ) منم ذوق ذوق كه اين ماشين كلاچ داره هي ماشين رو ميپروندم اينور اونور!!
اما همه گفتن دست فرمونت خيلي خوبه ( يك عدد كفشدوزك بچه ي جاده (داداچ))
بعد بابام اومده نيم كلاچ يادم بده ميگه : " پاتو رو كلاچ جوري نگه دار كه نه زياد فشار بدي نه كم!" منم اومد بگم بابا ما حاليمونه ميگم : " خب اين به درد سرا شيبي و سرازيري و اينا ميخوره ديگه؟؟" ميگه : " نه برا سربالايي!! "
حالا من رو ميگيد يه وقت نگذرم از اين قضيه ها؟؟ اصلا !! حتما بايد بهش ثابت كنم سربالايي همون سرپايينيه!! و ماشينم كه همينجوري داره برا خودش ميره !!![]()
![]()
كلا كاري كردم كه شب روز پدري بابام نه تنها از پدر بودن بلكه از بدنيا اومدن پشيمون شد طفلي!!
پ.ن : دوباره يادم افتاد لطف وبلاگ نويسي را لذا بازگشتم!!
پ.ن : با تلاش هاي يكي از خوانندگان وبلاگ آرشيوم برگشت!! هدف ما جلب رضايت مشتريست!!


اما خب شبیه این اتفاقا بود که آدمارو به فکر وا میداره چه غلطی کزدن که پس از چند تا پس گردنی باز هم نمیتونن عین آدم راه برن!